آفتـــــــاب شـــــــرقی۩۞۩ آفتابی پس درگاه شماست که اگر دررا بگشائید به رفتار شما می تابد... ۩۞۩ |
|
|
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 21:33 توسط عباس
|
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 18:59 توسط عباس
|
گفته بودند دربالای کوه پارناس نه دختران زئوس زندگی می کنند:الهه عشق ، الهه شعر ،الهه موسیقی ، الهه نقاشی الهه عشق ، الهه شعر ، الهه موسیقی ، الهه نقاشی ،... ورسیدم ،دختران زئوس بودند اما تو نبودی ...، وسراغ ترا از آنان گرفتم ، ندانستند ... ، اما ترا می شناختند ... هرکدام خود را به گریبان من می افکندندکه ... مهراوه تو شبیه من است ،همه می گویند که مهراوه به تو شبیه است ،پدرم زئوس می گفت تو دخترم خاق وخوی مهراوه آن خدای مشرق را داری ... ، تو دخترم ،سیمای مهراوه اورا داری ... ، ومن سخن هیچ یک ازدختران زئوس را باور نکردم ، اما رخساره هفائیستوس مرا به تردید افکند ، از نه دختر زئوس که هریک اله یکی از نه هنر زیبای جهان اند ،شعررا، موسیقی را، نقاشی را، پیکر تراشی را ، غارت کردم ؛من یک سلطان جبّار شرقی ام .آن سالها در قلعه دیوان اسیر نبودم ،آنچه را می خواستم به زور شمشیر وستم از ضعیفان وبی دفاعان می ربودم ، هر نه هنر زیبارا ازدست دختران معصوم زئوس به زور گرفتم .ودر خرجین خنگ بادپای سبک سیرم نهادم ، وبر روی جاده نور درسحرگاه شسته ،پابه طلوع روبه مسیر مشرق خورشید تاختم تا زیباترین گنجینه های مغرب را که یونانیان مغرور بدان می نازند به سرزمین آفتاب آورم وبه معشوقم هدیه دهم. جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 20:33 توسط عباس
|
ادامه پست قبلی ...برای همین نشناختمت. شاید آخرین باری که تو را نزدیک خودم دیده بودم به بیش از ده سال پیش باز می گردد. یادت می آید چه صمیمانه با هم دوست بودیم. تو برایم قرآن می خواندی، ومن گریه می کردم. آری گریه می کردم و چقدر از این گریه خوشحال می شدم. مدرسه که می رفتم ، تو هم کنارم بودی و چه عاشقانه شعر زندگی می سرودیم. حتی یک بار به خاطر تو در کلاس تنبیه شدم . یادت می آید بعد از آن اتفاق چقدر خندیدیم . آخر معلممان فکر می کرد ،من دیوانه شده ام وبا خودم حرف می زنم .آخر او که تو را نمی دید. !پس چه شد که یک دفعه اینقدر بین ما فاصله افتاد که حتی الان که دیدمت نشناختمت. تو بزرگتر ...؟ اما نه تو بزرگتر بودی . این را من بارها اقرار کرده بودم.(الله اکبر)این منم که به خیال خود بزرگتر شده ام و فکر کردم که برای خود مردی شده ام و خودم می توانم تصمیم بگیرم . به هر حال خدای من متشکرم که بر من منت گذاشتی و مرا به یاد دوستی های گذشته مان انداختی. دیگر باید بروم ، اما این بار قول می دهم که تو را همیشه در کنار خود داشته باشم. قول می دهم.
+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 22:28 توسط عباس
|
|
همراهان آفتاب
|
| Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar |