سلام .این اولین نامه ایست که برایت می نویسم . ولی بدان و می دانی که آخرین نامه نیست . دلیل نوشتن این نامه را هم خودت خوب می دانی. دیشب در تنهائی خودم تو را حس کردم وبرای لحظه ای دریافتم که به راستی تو از رگ گردن به من نزدیک تری.می خواهم با تو صادقانه صحبت کنم .آدم اگر با خدای خودش صادق نباشد پس صداقت به چه کارش می آید ،خدای من امروز نماز صبحم قضا نشد. خوب می دانم که خواسته خودت بود . می خواستی حالی به من بدهی که دادی
راستی خدای من چرا بعضی وقت ها تو را فراموش می کنم .. یا بهتر بگویم ، چرا بعضی وقتها خودم را فراموش می کنم، آخر من روح تو هستم ،خود تو هستم . من به واسطه احساسی زنده ام و زندگی می کنم که در وجود تو ریشه گرفت.(می خواستم شناخته شوم،پس انسان را آفریدم تا شناخته شوم.) پس حالا که من خود تو هستم چرا گاهی اوقات اینقدر از هم دور می شویم ، که من فراموش می کنم کی هستم؟. حتی دیشب که تو را نزدیک خودم حس کردم،انگار برایم غریبه بودی . آخر خیلی وقت بود ندیده بودمت.
ادامه دارد...
جدیدترین قالبهای وبلاگ


