تبليغاتX
بر روي اين زمين در رهگذر تند بادهاي آوارگي.تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست.اگر گفته بودي بمان ميدانستم كه بايد بمانم.اگر گفته بودي برو ميدانستم كه بايد بروم.اگر بروم نميدانم كه چرا؟اگر بمانم باز نميدانم كه چرا؟و اكنون ميان اين دونقيض بيچاره ام.كسي كه عشق رهايش ميكند بودنش بودني است كه نميداند چگونه بايد باشد .دکتر علي شريعتي آفتـــــــاب شـــــــرقی

آفتـــــــاب شـــــــرقی

۩۞۩ آفتابی پس درگاه شماست که اگر دررا بگشائید به رفتار شما می تابد... ۩۞۩

سلام .این اولین نامه ایست که برایت می نویسم . ولی بدان و می دانی که آخرین نامه نیست . دلیل نوشتن این نامه را هم خودت خوب می دانی. دیشب در تنهائی خودم تو را حس کردم وبرای لحظه ای دریافتم که به راستی تو از رگ گردن به من نزدیک تری.می خواهم با تو صادقانه صحبت کنم .آدم اگر با خدای خودش صادق نباشد پس صداقت به چه کارش می آید ،خدای من امروز نماز صبحم قضا نشد. خوب می دانم که خواسته خودت بود . می خواستی حالی به من بدهی که دادی

راستی خدای من چرا بعضی وقت ها تو را فراموش می کنم .. یا بهتر بگویم ، چرا بعضی وقتها خودم را فراموش می کنم، آخر من روح تو هستم ،خود تو هستم . من به واسطه احساسی زنده ام و زندگی می کنم که در وجود تو ریشه گرفت.(می خواستم شناخته شوم،پس انسان را آفریدم تا شناخته شوم.) پس حالا که من خود تو هستم چرا گاهی اوقات اینقدر از هم دور می شویم ، که من فراموش می کنم کی هستم؟. حتی دیشب که تو را نزدیک خودم حس کردم،انگار برایم غریبه بودی . آخر خیلی وقت بود ندیده بودمت.

ادامه دارد...

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 0:27 توسط عباس |

خدایا:

مرا دربرابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند مرا با نداشتن ونخواستن روئین تن کن.

خدایا :

به من تقوای ستیز بیاموز تا در انبوه مسئولیت نلغزم واز تقوای پرهیز مصونم دار تا در خلوت عزلت نپوسم.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1385ساعت 20:16 توسط عباس |

...بگذار سر بر شانه هایت بگذارم ، قلبم را از خطـــر حتم ، زیر دستانت پنـــهان کنم می خواهم در قفسه سینه ات جان بگیرم ودر گرمی لبت بمیرم ، می خواهم ستاره را از مژگانت بچینم ، می خواهم جام شرابم رااز چشمانت بگیرم ، می خواهم از بلندای پیشانی ات پروانه را به خاطر بیاورم ،ودر میان موج موهایت زخم های دلم را ترمیم سازم ،پس بیا همراهـیم کن بـه آن دیار ، دیاری که می توانــم در میان گلبرگهای گل سرخ آرام بگیرم ، از زلف پروانه درآن دیار برایم شمع  می سازند وبر قبرم روشن می کنند ، اما هرگز ( ...... )1 مرا به آنجا راه نمی دهند آری عزیز ترینم آن دیارکه مرا دوست دارند می دانم کجاست ، آن دیار سرزمینی است که من به تنهائی که هرگز من به تنهائی در کوچه پس کوچه هایش هنگام غروب خورشیـــــــد بـه دنبال آرامش قـــدم نمی زنــم ؛آن دیــــار جــــــــائی نیست جــــز وجــــود تــو

                                  پس  امــــــشب را مهمـــــــــــانم کن !

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 19:38 توسط عباس |

امشب می خــواهم رازی را به تو بگـــــویم ، نـــه رازِ عـــشق را،نــــه رازِ دوست داشتــن را ، نـــه ... ، راز غصـــه ای که ســـالهای سال اســـت بـــرویم سنــــگینی می کــــــند ، راز دل کـــوچـکــم را کــــه هــــــرگز نتـــــــوانســـــــــــت ..... ،آری عزیـــــــــــزترینم ، تو بهتـــــــــرینم می خــــــواهی بدانی ؟ پس بیا باهم برویم ، ازاینجـــا در میان این آدمیان خاکــی ، آدمهـــائی کـه با نگاهشـــان مرا می رنجـــانند ،با صدایشان به شلاقـــم می کشنـــد ، با نفس کشیدنشان بــه دارم می زننــد ، پیونــد به پیـــوندِ دستــــانم درد می کنــد ، خنجری زهر آگین بر قلبـم می کوبند ، خوابـشان را که می بینم دیگر می ترسـم چشمانم را ببنـــدم ، عرق ســـرد بر پیشانی ام می نشیند ،نــفسم می بُـــرد ، بــه آغوش تـب و بی کـــسی پنــاه می بــرم .... پس بیــا یک امشب را از اینجـــا برویم ،به آنجــــائی کـه مــن دوست دارم ،   

به آن دیــاری که نشانش را نـدارم به آن کـوئـــی که هرگـز نـامی نداشت ، به آن خانه ای که شماره ای ندارد ، بیا نترس از گُم شدن ، نهراس ، چون الان هــم گُمشده ایم ، عزیــزترینم دستانت را به من بــده ، چشمان قشنگت را ببند کــــــمکـــــــــــم کـــــــــــن تـــــــــا ....

 

                                                                                               ادامه دارد....

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 13:46 توسط عباس |

خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت

از فکر اینکه قد نکشیدم دلم گرفت

از فکر اینکه بال وپری داشتم ولی

بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت

ازاینکه باتمام پس انداز عمر خود

حتی ستاره ای نخریدم دلم گرفت

کم کم به سطح آینه برف می نشست

دستی برآن سپید کشیدم دلم گرفت

دنبال کودکی که درآن سوی برف بود

رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت

نقاشی ام تمام شد وزنگ خانه خورد

من هیچ خانه ای نکشیدم دلم گرفت

شاعر کنارجو گذر عمر دیدو من

خود را شبی درآینه دیدم دلم گرفت

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 21:50 توسط عباس |
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>
طراح قالب
آفتاب شرقی