تبليغاتX
بر روي اين زمين در رهگذر تند بادهاي آوارگي.تنها رشته اي كه مرا به جايي بسته بود گسست.اگر گفته بودي بمان ميدانستم كه بايد بمانم.اگر گفته بودي برو ميدانستم كه بايد بروم.اگر بروم نميدانم كه چرا؟اگر بمانم باز نميدانم كه چرا؟و اكنون ميان اين دونقيض بيچاره ام.كسي كه عشق رهايش ميكند بودنش بودني است كه نميداند چگونه بايد باشد .دکتر علي شريعتي آفتـــــــاب شـــــــرقی

آفتـــــــاب شـــــــرقی

۩۞۩ آفتابی پس درگاه شماست که اگر دررا بگشائید به رفتار شما می تابد... ۩۞۩

 

ایران حقیقت یک افسانه

ققنوس اساطیری ایرانیان چون دیر زمانی را می زیید ورخوت پیری شوق راازو باز می ستاند ،خود را به تلی از آتش  می زند واز میان خاکستر هستی خویش ققنوسی بر می خیزاند جوان و شاداب  که اوج پروازش فراتر از اوج پیشین است و اندوخته  تجربیاتش کنجینه ای است غنی که او را بازمیدارد از ورطه های سقوط وافول . وققنوس اسطوره ای ایران زمین سالیان بلند تشنه بر بلندای قامت ستون پرغرور تخت جمشید به نظاره ؛ وبه مشاهده دیده است عروج نخستین امپراتوری جهانی راکه بر بنیادهای عدالت بشری شکل گرفته ؛ بیگانه با کینه توزی ها ،آشنا با همدم ها وهم سو باوالاترین اندیشه ها،امپراتوری ای که دریک کران از جوشش دریای نیل گرمی می گرفت وبستر آرام اروند را در آغوش داشت ودر دیگر کران تا فرا سوی آسیای صغیر وتا خاک مقدونیه پیش می رفت وازدیگر سوی دریای کژبین یا قزوین امروزی اش دامنه های البرزکوه اورا به ترنمی نوازش می داد.اما بیگانه ای نا آشنا به خوی مردمان ،ستون امپراتوری یی را فرو ریخت  که ققنوس پیر وزمان دیده ،برآن به غرور تکیه زده بود ولی آن نماد ایرانی دیگربار درآتش فرورفت وامپراتوری پرنشاط تر اشکانیان از آن آتش سر برآورد وچون این دومین نیز به پیری رسید ،ققنوس ایرانیان شکوهمندترین توانش خود را به جهان عرضه داشت :امپراتوری خسروان ساسانی . امپراتوری یی بیاد گرفته بر ارزش های دینی مزدائی که نمادی بود از دادگستری و انسان دوستی  که دیر زمانی پایدار ماند با پشتوانه عدالتجوئی نوشیروانی وشکوه وفرزانگی بزرگمهری . ظهور اسلام جوان آیین امپراتوری آفرین ایرانیان را به غبار فراموشی نسپرد که ماهیت  آن را دگرگون گرداند ودیری نپایید که از میان آتش و دود برخاسته از آتش فشان حادثه امپراتوری ایرانی ،دیگر بار پای گرفت؛این بار در قلمرو فرهنگ .امپراتوری که بر بالهای لطیف زبان فارسی خوش جای گرفت در پرواز به اوج ها ؛ زبانی که محملی شد برای والاترین اندیشه ها .این زبان سپاه کلام واندیشه خود را تا فرا سوی بالکان در اروپا به پیش برد واز دیگر سوی مرزهای  چین وکاشمر وهمه آسیای صغیر وشبه قاره هند را درنوردید .

در این فرهنگ جهان گشاست که اندیشه ،والاترین گوهر آدمی شمرده می شود وارجمند ترین هبه یی که خداوند به انسان به ودیعت سپرده ، فرهنگی که خداوند گارش را می ستاید  در مقام پدید آورنده جان و خرد:

به نام خداوند جان و خرد     l;    کزین برتر اندیشه بر نگذرد

فرهنگی که دستیابی به  همه هستی را با ابزار دانش ممکن می داند:

درخت تو گرباردانش بگیرد   l;  به زیر آوری چرخ نیلوفری را

فرهنگی که اندرزت می دهد مهر ورزیدن را :

به هوش باش دلی را زسهو نخراشی   l;  به ناخنی که توانی گره کشائی کرد

و شاعر  امروز وفردایش می گویدت :  دل من  دیر زمانی است که می پندارد          دوستی نیز گلی است        

 مثل نیلوفر وناز    ساقه ترد وظریفی دارد         بی گمان سنگ دل است آن که روا می دارد  جان این ساقه نازک را دانسته بیازارد  ،    و این فرهنگ غنی و انسانی که تشنه عدالت ،شیفته مهر وجستجوگر انسانیت است دریغ است جهانی نشود که ققنوس ایرانی دیگر بار تن به آتش سپرده است .

مهدی افشار

l;

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 20:47 توسط عباس |

سلام .نيازي به معرفي نيست تو مرا مي شناسي. تو همه را مي شناسي . آه كه چقدر غروب ها خود را به تو نزديكتر مي بينم . چقدر فاصله هايمان كم وكم تر مي شود .ديروز كمي ناراحت به نظر مي رسيدي .سياهي مختصري را بر گونه هايت احساس كردم ، مثل اينكه باز هم ميهمان ناخوانده اي داشتي ولي تو كه صبوري تو كه محكمي ، تو كه هميشه با تمام ابن حوادث بعد از مدتي مي شوي عين اولت ،آبي و زلال وصاف . صافِ صاف.

خوش به حالت چقدر قدرت تحملت بالاست . از آن بالا همه چيز را مي بيني همه نامردمي هارا مي بيني، ولي خم به ابرو نمي آوري . ولي نه تو هم گاهي اوقات مي شكني،چشمهاي تو هم بي مهري را تحمل نمي كنند .چشم هاي تو هم عاشق مي شوند ، چشم هاي تو هم گريه مي كنند . واي كه چقدر از گريه كردنت دلم مي گيرد . وقتي تو گريه مي كني ، مي آيم زير اشكهايت مي ايستم ،تا شانه هايم را پاك كني . احساس مي كنم با اشكهايت تولدي دوباره مي يابم. نمي دانم چه رازي بين اشكهاي تو وشانه هاي من وجود دارد كه هميشه تشنه اشك هايت هستم. بگذريم ! امروز صبح كه به تو سلام كردم ، به نظرم رسيد از من رو برگرداندي . نكند از دست من ناراحتي . باور كن اين روزها آنقدر درگير ساعت ، جيب،كار و نان هستم كه تا مي آيم نگاهت كنم ،به سرخي مي رسي . خودم هم خوب مي دانم كه چشمهاي پر از خونت از دست بي توجهي هاي من خوني شده اند . ولي ولي حالا به التماس آمده ام . نگاه زيبايت را از من مگير . بگذار تا در چشمهاي آبي سرمه كشيده ات نگاه كنم. بگذار صداي ميهمانان خوش آوازت را بشنوم. آخر مدتي است ،آنها را هم نمي بينم. بگذار تصوير خنده هاي شفافت تمام حجم قلبم را به تپش وا دارد . بگذار تا به عشقت زندگي كنم. بگذار تا اين اميد زنده ،اين اميد به دستهاي مهربانت ، در پس اين سقف هاي سيماني در من نميرد. بگذار تا تصوير نگاه تو تنها گنجينه ذهنم باشد .

 پس با من بخند.....

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 20:16 توسط عباس |

می خواهی باورکنم که دروغی بیش نیست،می خواهی بدانم که من هیچم ، پوچ و بی معنا می شوم وقتی که تو نیستی ، باور می کنم ، می دانم ، که من پریشانم ، حیران وسرگردان ، در جاده های بی کسی مانده ام ، نه یاری ، نه دیاری ، نه فردایی  .... اما می خواهم تو هم باور کنی من این دروغ را دوست دارم دوستش دارم اورا در آغوش می کشم ، دل نگران نگاهش ، می دانی چرا؟ چون می دانم حتّی لحظه ای که اورا در کنارم دارم ، باز هم برایم  نقشه ای دیگر دارد ، باز می خواهد به بیراهی دیگر مرا بکشاند ، باز به طریقی دیگر بکُشد وباز زنده کند ، امشب را می خواهم با تو

                                                            قهر باشم !!!...

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:35 توسط عباس |

 گفته بودی که می خواهی آغاز کنی آنهم با من !!!و می خواهی بمانی چون رفتن رابارها تجربه کرده ای!!!

باید بگویم شاید درست انتخاب کرده ای حداقل اش این است که من هم  با تو هم نظرم

می خواهم آغاز کنم ودر ادامه اش ماندن را تجربه کنم چون مثل تو رفتن را قبلا دیده ام.اما باید در این آغاز کردن و ماندن پخته عمل کرد ، چون در ادامه هر آغازی ماندنی هست ودر ادامه هر ماندن رفتنی و پایان، ولی پایان ها همیشه متفاوت بوده .یکی بارسیدن به هدفش به آخر ماندن یعنی رفتن می رسد ، ودیگری در میانه راه پایانش را تجربه می کند. من دوست دارم از دسته اول باشم .ماندنم و بودنم را با موفقیت ورضایت به سر انجام برسانم.

اگر موافقی بسم اله!!!.

می خواهی بخندی چون گریه را به قول خودت نقاشی ، اما باید بگویم تا گریه نباشد نمی توان طعم شیرین ولذت خندیدن را فهمید ، ولی در هر حال امید وارم در از زمان آغاز تا رسیدن به خط پایان همیشه بخندی .

دورنگی و ریا را با تمام وجود احساس کرده ام وطعم تلخش هنوز زیر زبانم آزارم می دهد.

راستی را از من می خواهی ؟! در حالی که خودت می توانی عین راستی باشی و مرا هم در رسیدن به آن یاری دهی،گفته بودی که دستی می خواهی تا در خشکاندن پیچک دروغ پشتیبانت باشد؟ در حالی که دروغ این روزها وجود مرا هم آلوده کرده آرزو می کنم دستانم توانائی این را داشته باشد تا از پس این پیچک زشت و بی ارزش به خوبی برآئیم.

می خواستی سه شاخه گل را صلیب کنی اما چرا گل سرخ ؟ مفهومش چیست؟چرا دوست داری از زاویه چشمان مسیح ،پرواز کبوتران سفید راببینی ؟ در حالی که می توانی از زاویه چشمان مسیح گونه خودت هستی کبوتران را به تسخیر در بیاوری!!!

نشانی مرا از خودم بپرس تا به تو ثابت شود که در عمیق تر جای قلبم که هیچ کسی تا کنون قدرت رسیدن به آنجا را نداشته خانه کرده ای!!!

می خواهی در جزیره چشمانم خانه ای کوچک به نام مردمک از آن تو باشد؟ در حالی که آن جزیره ای کر تو از آن سخن می گوئی هستی اش متعلق به توست.

اگر بخواهی در آن خانه کوچک که مردمک نام دارد سرو بکاری ،آنوقت رنگین کمان  می تواند

  رنگ آبی که گروگان ماست را فراری دهد

پس پیشنهاد می کنم تمامی درختان جزیره را مبدل به سرو کن بلند وزیبا ،سرکش و استوار.

در جواب رعد و برق بودن دیگر قلم یاریم نمی کند، حتما او هم با تو هم عقیده است!!!.

ودرپایان می خواهم هر گاه تو را دیدم  با خون تازه ای ریشه هائی که در وجودم دوانیده ای را آبیاری کنم تا همیشه استوارتر از گذشته در کنارم باشی.

مقصدی در دور دستها به من چشمک می زند،

راهش دور

چشم اندازش زیبا

مسیرش پر از پیچ و خم

من تصمیم خودم را گرفته ام

باید رفت

هرچه زود تر

برای سفر به توشه ای نیاز است ،

ولی نه در کوله پشتی

توشه ام را اینبار

در دلم ،در قلبم ودر جانم می بندم .

آری

اینبار یادت ونامت  همسفر من است .

به امید دیدار در مقصد.!!! 

دوست دارم با تو باشم ، با تو از بودن بگویم .

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 19:49 توسط عباس |
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 20:57 توسط عباس |

 

 چشمانم مثال آهويي سرگردان .غريب است غريبي خسته و ناتوان . گمشده ام در جنگل پر ، هياهو زمان . نقاب بر صورت زنان سست پيمان . نه ! ديگر سوسويي چراغي نمي كشد مرا به مرز عشق... من مي روم و در كنج عزلت و به سوگ مي نشينم  مانند شقايق   و از مهر ، نوازشم كردند و حقيقت ، دينم شد و راهِ رفتنم و خير ، حياتم شد و كارِ ماندنم . و زيبايي ، عشقم شد و بهانه ي زيستنم ... اين جا جاي من نيست ... بر روي اين زمين غريبم ، اين آسمان ، سقف خانه ي من نيست، نبايد به اینجا مي آمدم، اين جا تبعيدگاه من است ... چه گٌناهي مرا به اين غٌربت دور رانده است،. ؟؟

خدايا چه كنم از اين همه درد از اين همه سوز از اين همه عشق راستين از اين همه بي ريا بودن و محكوم به ريا شدن تو خود مي داني عشقم را پس قبول كن و دردم را درمان ده خدايا راه را نشان  ده و آنرا هموار كن تا بيابم عشقم را خدايا تولدي ديگر نخواهم مرگ خواهم و ديگر هيچ راضي ام كه روم در گوري ناشناس تا فارق از هر چه رياست روم كه كه منتظر بمانم تا شايد روز شوم باز آيد و قلبش را به من هديه كند

چرا همدم من نميشوي؟ چرا پيام مهر يار رانميشنوي؟ من چه كنم تو بگو تا لايق ديدار تو بشوم بتاز و شور عشق را بنواز كه من پياده ،دوان دوان  با توام

باز دلتنگ شده ام و سرم باز هوايي شده است باز هم خاطره و خاطر تو باز هم دست من گرمي دستان تو را مي طلبد من كه تنها به صفاي تو خدا را ديدم گل اميد ز هر صوت و كلامت چيد.

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 20:6 توسط عباس |

شنیدم که چون قوی زیبا بمیـــــــــرد

فـریبنده زاد و، فریبـــــــا بمیـــــــــــرد

شب مرگ تنها نشینـد به مـوجـــــی

رود گوشه ای دور، تنــــها بمیــــــــرد

درآن گوشه چندان غزل خواند امشب

که خوددرمیــــان غزل ها بمیـــــــــرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیــــــــــدا

کجا عاشقــــــی کرد ؟ آنجا بمیـــــرد

شب مرگ از تـــــرس آنجا شتابـــــــد

که از مرگ غـــــافل شود تا بمیـــــــرد

گـــرفتم من این نکته باور نکــــــــــردم

ندیدم که قوئی به صحــــــــرا بمیـــــرد

چو روزی زآغوش دریـــــــــا بر آمـــــــد

شبی هم در آغوش دریـــــــا بمیــــــرد

تو دریــــــــای من بودی آغوش واکن

که می خواهد این قــــــــــوی زیبا بمیــــــــــرد

 

 

 

 

 

 

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 17:35 توسط عباس |

دلم

گرفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــه

نمی دونم چیکار کنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

جدیدترین قالبهای وبلاگ
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 19:5 توسط عباس |
Powered By BLOGFA - Designing & Supporting Tools By WebGozar
>
طراح قالب
آفتاب شرقی

 


Runtime Error

Server Error in '/' Application.

Runtime Error

Description: An application error occurred on the server. The current custom error settings for this application prevent the details of the application error from being viewed remotely (for security reasons). It could, however, be viewed by browsers running on the local server machine.

Details: To enable the details of this specific error message to be viewable on remote machines, please create a <customErrors> tag within a "web.config" configuration file located in the root directory of the current web application. This <customErrors> tag should then have its "mode" attribute set to "Off".


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="Off"/>
    </system.web>
</configuration>

Notes: The current error page you are seeing can be replaced by a custom error page by modifying the "defaultRedirect" attribute of the application's <customErrors> configuration tag to point to a custom error page URL.


<!-- Web.Config Configuration File -->

<configuration>
    <system.web>
        <customErrors mode="RemoteOnly" defaultRedirect="mycustompage.htm"/>
    </system.web>
</configuration>