چشمانم مثال آهويي سرگردان .غريب است غريبي خسته و ناتوان . گمشده ام در جنگل پر ، هياهو زمان . نقاب بر صورت زنان سست پيمان . نه ! ديگر سوسويي چراغي نمي كشد مرا به مرز عشق... من مي روم و در كنج عزلت و به سوگ مي نشينم مانند شقايق و از مهر ، نوازشم كردند و حقيقت ، دينم شد و راهِ رفتنم و خير ، حياتم شد و كارِ ماندنم . و زيبايي ، عشقم شد و بهانه ي زيستنم ... اين جا جاي من نيست ... بر روي اين زمين غريبم ، اين آسمان ، سقف خانه ي من نيست، نبايد به اینجا مي آمدم، اين جا تبعيدگاه من است ... چه گٌناهي مرا به اين غٌربت دور رانده است،. ؟؟
خدايا چه كنم از اين همه درد از اين همه سوز از اين همه عشق راستين از اين همه بي ريا بودن و محكوم به ريا شدن تو خود مي داني عشقم را پس قبول كن و دردم را درمان ده خدايا راه را نشان ده و آنرا هموار كن تا بيابم عشقم را خدايا تولدي ديگر نخواهم مرگ خواهم و ديگر هيچ راضي ام كه روم در گوري ناشناس تا فارق از هر چه رياست روم كه كه منتظر بمانم تا شايد روز شوم باز آيد و قلبش را به من هديه كند
جدیدترین قالبهای وبلاگ

