اگر دیگر نگذاشتند زندگی را ببینم ،
گفته ام که نثرهایم را به چاپخانه بدهند تا چاپ کنند
امّا شعرهایم را
که از دسبرد هر چشمی پنهان کرده ام ،
بردارند و بی آن که بخوانند ،
همه را ببرند و در شکافته ی کوه ساکت تنهایی ام
صومعه ای هست کوچک و زیبا
و روحانی و مجهول ،
به آن جا بسپارند.
چه در همین صومعه است که من
از وحشت تنهایی در انبوه دیگران می گریختم
و به درون آن پناه می بردم.
همین جابود که شب ها و روزهای سیاه و خفه و دردناک را به نیایش می گذراندم.
در برابر سردر آن که به رنگ دعاست ،
گرم ترین و پرخلوص ترین سرودهای عاشقانه ام را
خاموش زمزمه می کردم.
و نغمه مناجات من ،
از چشم های پراسرار مناره ی باریک و بلند آن
در آستانه هر سحرگاه و در هر شامگاه
و در بهت غمگین و اندوهبار هرغروب
در آن کوهستان خلوت و ساکت و مغرورِ تنهایی من می پیچد.
و همواره انعکاس طنین آن در این دره ،
گرداگرد دیوارهای بلند و سنگی و عظیم کوهستان ،
می گردد و می پیچد و می خواند.
حتی اگر برای همیشه خاموش شوم ،
حتی دیگر نگذارند فردا برگردم ،
و باز آوای محزون تنهایی سنگین و رنج آلود روح تنهایم را
در زیر رواق بلند و زیبای صومعه ام زمزمه کنم ،
آری
حتی اگر فردا دیگر نگذاشتند که برگردم ،
حتی اگر دیگر نتوانستم آواز بخوانم ،
طنین آوای من که از درون صومعه برمی خاست ،
همواره در این کوهستان خواهد پیچید!
جدیدترین قالبهای وبلاگ